نسخه چاپی نسخه چاپی ۱۳۹۰ بيست و هفتم مهر :تاریخ انتشار 3403 :کدخبر
ارسال به دوستان ارسال به دوستان
پسر دانشجو وپیر زن خاطر خواه
پیرزن که از عشق و علاقه اش به پسر دانشجوی دوره پزشکی عمومی می نالید،سرگذشت زندگی اش را چنین بیان می دارد.

من شکایت دارم ، ما زندگی خوشی با هم داشتیم، چرا او باید به من خیانت کند،من که برایش هیچ کم نگذاشتم،آخه چرا ، چرا باید مرا رها کندمن که او را بیشتر از چشمانم دوست داشتم و مانند یک فرشته دور سرش می گشتم آخه....
این ها حرفهای خانم 64 ساله ای بود که از همسر موقت خود که حدود 40سال از خودش جوان تر بود شکایت داشت و بعد از وارد شدن به اتاق مخصوص مشاور خانواده در حالی که از چهره اش می شد غم، اندوه ، نگرانی و استرس را به راحتی تشخیص داد برزبان می آورد.

از پرونده ای که در دست داشت می شد به راحتی تشخیص داد که از کسی شکایت کرده و با مراجعه به مراجع قضایی قصد دادخواهی و رسیدگی به شکایتش را دارد.
در ابتدا با دعوت کردن به آرامش از او خواستم که روی صندلی در مقابلم بنشیند و سپس بعد از آنکه کمی حالش بهتر شد شروع به صحبت کند.

شرح واقعه به زبان مراجعه کننده:
در یکی از مناطق شمال تهران دفتر مشاور املاک دارم و با چند کارمند که برایم کار می کنند مشغولم .
درزندگی مشترک با همسر سابقم هیچ وقت نتوانستم صاحب فرزند شوم که این امر سبب نارضایتی او از وضع موجود شد و سبب شد که او به فکر ازدواج مجدد و آغاز زندگی ای دوباره بیافتد.
این بود که از همسر اولم توافقی طلاق گرفتم و از آن به بعد وقتی که دیدم فردی که در ابتدای زندگی لب کلامش من بودم و دیوانه وار دوستم داشت به راحتی فقط بخاطر نازا بودنم از من جدا شد، تصمیم گرفتم که تا آخر عمر به هیچ عنوان با هیچ مردی ازدواج نکنم.
بیش از 30سال مجرد بودم و در تنهایی زندگی سختی را سپری می کردم ، تا اینکه در پی آگهی استخدامی که به یکی از روزنامه ها داده بودم افراد زیادی برای کار در دفتر مشاور املاک مراجعه می کردند که خیلی ها را من و یکی از همکارانم از همان ابتدا به دلیل نداشتن شرایط کار در مشاور املاک رد کرده بودیم.

یک روز بعد از ظهر در حالی که تنها در دفتر کارم نشسته بودم و به امورات جاری و روزمره ام رسیدگی می کردم،پسر 20ساله ای که دارای قد بلند و هیکل چارشانه و چهره ای بسیار دوست داشتنی بود،وارد محل کارم شد و گفت که برای آگهی استخدامی که از طریق روزنامه اعلام کردید مزاحمتان می شوم.

او که نامش سامان بود از لحن حرف زدن و سادگی در رفتارش می شد به راحتی فهمید که بچه تهران نیست و از یکی از شهرستان ها آمده است.
از همان ابتدا می خواستم جواب منفی به او بدهم و دست رد به سینه اش بزنم ،اما نمی دانم چه شد که بد جوری جذب چهره اش شدم و از سادگی سامان خوشم آمد.
خیلی مهربانانه البته من اصولا فردی مهربان و دلسوزم از او دعوت کردم تا روی صندلی بنشیند و از شرایط خودش برایم بگوید.
او گفت: شهرستانی هستم و دانشجوی ترم یک رشته علوم پزشکی دانشگاه آزادم .

وقتی از زبانش شنیدم دانشجوی رشته پزشکی است کمی یکه خوردم و گفتم :شما با تمام سختی های که رشته پزشکی دارد چطور می خواهید در دفتر مشاور املاک کار کنید،شاید اصلا وقت به شما اجازه کار کردن را ندهد.

او در حالی که گردنش را کج کرده بود به حالتی التماس گونه گفت: خانم من اهل شهرستانم و پدر پیری دارم که تمام عمرش را به کارگری پرداخت و تمام دارو ندارش یک منزل روستایی و یک تکه زمین و چند راس دام می باشد که با آنها فقط می تواند مخارج زندگی خودش و 7 عائله دیگر بجز مرا در بیاورد ومن به خاطر وضع بد مالی ای که دارم مجبور کار کنم ،چون اگر کار نکنم نمی توانم به درسم ادامه بدهم .
او خیلی صادقانه و بی ریا حرف می زد و همین امر باعث می شد تا در همان لحظات اول آشنایی هم دلم شدیدا برایش بسوزد و هم از نظر عاطفی تحت تاثیر قرار بگیرم .

وقتی که از او پرسیدم آیا قبلا در دفتر مشاور املاک کار کردی در جوابم گفت: نه هیچ وقت در دفتر مشاور املاک کار نکردم و برای اولین بار پا در چنین جایی می گذارم اما ، قول می دهم خیلی سریع سوار برکار شوم و تمام چم و خم های کار شما را یاد بگیرم و در مورد درس خواندنم خیالتان راحت باشد ، سعی می کنم در طول روز کلاس بروم ، شب ها درسم را بخوانم و تمام سعیم را می کنم تا به شما هم خدمت کنم.

در حالی که می شد از چهره معصوم و دوست داشتنی اش جدیت و تلاش را دید، اوج افتادگی و تواضع را نیز می شد از صورتش تشخیص داد.

شاید باورتان نشود در همان روز اول قبل از اینکه مجذوب کمالات و رفتار سامان شوم ، شدیدا دلم برایش سوخت و فقط به نیت اینکه کمکی به کسی که خواهان پیشرفت بود کرده باشم و برای رضای خدا دست فرد نیازمندی را گرفته باشم او را استخدام کردم.

بعد از استخدام سامان
سامان بعد از استخدام به حرفی که زد پایبند بود و چون برای ادامه تحصیل به پول نیاز داشت در محل کار همیشه بعد از کلاس هایش به موقع حاضر بود و همیشه سعی می کرد که به من به عنوان پیمان کار احترام بگذارد و مرا راضی نگه دارد.

رفته رفته از اخلاق و مرامش خیلی خوشم آمد و بعد از دو ماه در حالی که در میان کارمندان دیگر برای خودش بیا و بورایی پیدا کرده بود ،بد جوری قلب مرا به لرزه در آورد و این احساس را در من بوجود آورد که دوستش دارم، آخه او هم خوش تیپ و خوش هیکل بود وهم خیلی خوش اخلاق و از سویی دانشجوی دوره دکترا بود.

در ابتدا هیچ به روی خودم نیاوردم که دوستش دارم تا اینکه چندماهی گذشت و یک روز او را ناراحت و غمگین دیدم.

وقتی که دلیل ناراحتی اش را جویا شدم گفت که پایان ترم چند واحدی را افتاده و به همین دلیل ناراحته و اگر وضع به همین منوال باشد شاید از کار و زندگی و درس خواندن بیافتد.
دقیقا او را درک می کردم ، چون می دانستم که تمام آرزو و برنامه های زندگی این جوان بستگی به فارغ التحصیل شدنش در رشته پزشکی دارد والا او همه چیز خود را باخته می دید.
آنروز شدیدا برایش ناراحت شدم و به او گفتم که من حمایتت می کنم ، اصلا نگران پول نباش و بلافاصله از گاو صندوق دسته چکم را در آوردم و یک میلیون تومان چک برایش کشیدم و به او گفتم بعد از این روزی دو ساعت در دفتر کارم حاضر شو و به فکر برگرداندن پول هم نباش.
او در حالی که از تعجب چشمانش برق می زد و دهانش باز مانده بود تا خواست چیزی بگوید،من امانش ندادم و گفتم : نیاز نیست چیزی بگویی و یا تشکر بکنی ، فقط دوست ندارم هیچ یک از کارمندانم از کمکم به تو بویی ببرند،شاید آنها بعدا متوقع می شدند.

آن شب خیلی با خودم کلنجار رفتم و خودم بهتر از هرکسی می دانستم که چرا به سامان کمک می کنم، چون اگر او از نظر مالی حمایت نمی شدویا از دانشگاه استعفا می داد و یا اخراج میشدبرای همیشه از پیشم می رفت و نمی توانستم او را ببینم، آخر احساس می کردم به او وابسته شده ام و خیلی دوستش دارم .
به همین دلیل تصمیم گرفتم تا سر فرصت پیشنهاد ازدواج به سامان بدهم، این امر می توانست خیلی به نفع سامان نیز باشدچرا که او از حمایت مالی من برخوردار می شد و من هم از تنهایی بیرون می آمدم.

ازدواج با سامان
پس از آشنا شدن با سامان دیگر دوست نداشتم که تنها زندگی کنم ، چون بعد از جدایی از همسر سابقم تصمیم گرفته بودم که برای همیشه مجرد باشم و با هیچ مردی به هیچ عنوان وصلت نکنم اما با توجه به شکاف عمیق سنی که بین من و سامان وجود داشت من از نظرم منصرف شدم و تصمیم گرفتم که به هر قیمتی که شده با سامان ازدواج کنم.

بعد از چند روزی که با خودم کلنجار رفتم بالاخره دل به دریا زدم و در فرصتی مناسب که من و سامان با هم در دفتر کارم تنها بودیم بالاخره قضیه علاقه ام به او را گفتم و از او خواستم تا با هم ازدواج کنیم.
سامان بعد از شنیدن سخنانم، در حالی که یکه خورده و رنگ از رخساره اش پرید بود ، از تعجب دهانش باز مانده بودو در ابتدا از خجالت نمی توانست حرفی بزند و یا چیزی بگوید که من در ادامه خیلی سریع صحبت از حمایت همه جانبه و قبول کردن تمام شرایط وی از سوی خودم کردم .
سامان برای دو روز در محل کار پیدایش نبود تا اینکه با رفتن به دانشگاهی که درس می خواند او را پیدا کردم و او گفت : در صورتی قبول می کند که ازدواج ما موقت بوده و هیچ کسی بویژه همکاران و خانواده اش نباید از قضیه بویی ببرند قبول می کند.

من فورا قبول کردم و ما با خواندن خطبه عقدموقت با هم محرم شدیم.
بعد از ازدواج با سامان ، ما با هم در منزل شخصی من زندگی می کردیم و او در حالی که هیچ کسی از ازدواجمان خبری نداشت گهگاهی برای تنوع به دفتر کارم می آمد.
بعد از آن هرچه می گذشت از بودن با سامان احساس شادی و نشاط و لذت به من دست می داد و زندگی ام نیز در حد قابل ملاحظه ای تغییر کرده بود،چرا که با گذشت زمان وابستگی من نیز به سامان شدت یافت و علاقه ویژه ای به او پیدا کردم ،به حدی که در میانه روز گهگاهی به او زنگ می زدم و می گفتم که دلم برایش تنگه و باید ببینمش.
در طول دوره دانشجوئی سامان تمام هم وغم غم من این بود که او به درس و دانشگاهش برسد و در این راه برایش هیچ کم نمی گذاشتم ،جدا از هزینه های بالای دانشگاهش در حالی که او به گفته خودش در دهات خودشان برای سواری از چهار پایان استفاده می کرد، یک دستگاه خودروی 206 زیر پایش انداختم و دوست نداشتم او در سختی بسر برد.

خلاصه اینکه تمام سعی خودم را کردم تا او امروز شد آقای دکتر.
سامان که بعد از 6 سال حمایت بی دریغ من حالا پزشک عمومی شده و دستش به دهانش می رسد ، در ابتدا به من گفت که باید از هم جدا شویم و وقتی که من هیچ دلیلی برای جدایی ندیدم مخالفت کردم و او نیز بدون هماهنگی با من با یکی از همکلاسیهای خودش ازدواج کرد و مرا بدون اطلاع و بی سروصدا تنهایم گذاشت.
او که دوباره بغضش شکسته بود با گریه ادامه داد:بالای 20روزه که او را نمی بینم و دلم برای دیدنش لک زده، آخه درست نیست که او مرا بعد از این همه محبت و عشق و علاقه تنها بگذارد و با کس دیگری ازدواج کند.
بخاطر همین قضیه من از او شکایت کردم تا شاید از طریق مراجع قضایی او را پیدا کنم و دوباره با او زندگی کنم.
نظر کارشناس: تجربه شکست در زندگی مشترک حتی برای یکبار برای هرفردی بسیار سخت و طاقت فرسا بوده و تکرار همان تجربه بویژه برای کسی که بعد از یک بار جدایی از همسر اول خود ، مدت طولانی30 ساله مجرد زندگی کرده است یقینه بسیار عذاب آور و نگران کننده می باشد.

احساس تنها بودن و تنها زندگی کردن برای انسان که موجودی فطرتا اجتماعی بوده و همیشه تمام نیاز های خود را در اجتماع و به کمک آن برآورده کرده بسیار سخت و غیر قابل تحمل به نظر می رسد و به همین دلیل فردی که بعد از مدتی بسیار طولانی ، فرد ایده آل خود را پیدا کرد،که هم می تواند بسیاری از نیازهای فیزیولوژیک وی را بر آورده کند طبیعتا دوست ندارد که او را رها کند.
از سویی دیگر ازدواج نیز امر مقدسی است که بر اساس آن دو نفر از جنس مخالف طبق پیمانی رسمی و عاطفی با یکدیگر زندگی مشترک شان را با هزاران آرزو و هدف شروع می کنند اما همین پیمان مقدس بین دو نفر اصول و شرایطی را می طلبد که از اهم این شرائط به عنوان هم کفو بودن و در شان و اندازه یکدیگر قرار داشتن ، می باشد.
باور اینکه دو نفر زن و شوهر با اختلاف سنی حدودا 40ساله بتوانند در کنار یکدیگر،بدون هیچ گونه مشکل و یا با درک متقابل همدیگر زندگی کنند امری تقریبا محال و غیر ممکن می باشد .چرا که این دو نفر تقریبا از دو نسل متفاوت قدیم و جدید بوده و طبق نظر جامعه شناسان و روانشناسان همیشه از نظر عاطفی،فکری،اجتماعی،نیازهای فیزیولوژیک و... بین نسل ها اختلاف وجود داشته که باعث فاصله گرفتن این افراد از یکدیگر می باشد.
اختلاف کم سنی و یا تقریبا همسن و سال بودن زن و شوهر یکی از ملاک های اندیشمندان و مشاوران خانواده برای ازدواج و تداوم بنیان خانواده می باشد.
هم فکری و هم رای بودن زوجین در مسائل نیز می تواند یکی از شرائط اصلی تداوم ازدواج ها باشد و این امر که یک نفر پزشک جوان بخواهد مانند یک زن پا به سن گذاشته با شغل آزاد و تحصیلاتی نه چندان چشم گیرفکر کند، کمی سخت به نظر می رسد.
از سویی دیگر هر فرد جوانی برای آینده خود برنامه و هدفی دارد که در مقابل افکار و آرزوهای یک فرد پا به سن گذاشته کاملا متفاوت می باشد.
در امر مسائل زناشویی و تداوم بنیان خانواده اصل بر افزایش تشابه بین زن و مرد می باشد نه ایجاد تفاوت و فاصله ها.
هرچه زن و شوهر از نظر فکری و اعتقادی ، تحصیلات به یکدیگر شبیه تر و از نظر سن وسال به هم نزدیکتر باشند احتمال تداوم روابط زناشویی افزایش یافته ودر این صورت با کاهش جدایی ها و طلاق در جامعه مواجه خواهیم بود.
عقد متعه یا ازدواج موقت از نظر حقوقی به نوعی پیوند زناشویی گفته می شود که با خواندن صیغه محرمیت جاری شده و دارای مدت و زمان مشخصی از یک یا چند روز تا چند ماه و سال و در بلند ترین مدت آن 99ساله می باشد.
زوجین در خصوص مدت ازدواج شان قبل از جاری شدن صیغه محرمیت با یک دیگر با قرار دادن مهریه ای معین توافق کرده و در ازدواج موقت طرفین مانند ازدواج دائم در صورت فوت یکی از طرف مقابل ارث می برد ودر صورت تولد فرزند والدین باز مانند ازدواج دائم در قبال فرزند خود مسئول می باشند.
در خاتمه باید افزود: در ازدواج موقت در صورت تمایل هریک از طرفین به جدایی ، صیغه طلاق یا بوسیله طرفین ویا در یکی از دفاتر ازدواج و طلاق جاری گردیده و در صورت ترک منزل به صورت دائم و یا مفقودی یکی از طرفین اصل بر بذل مدت و جدایی می باشد

کلیدها




n.amirabadi@gmail.com

نفهمیدم‏ ‏این‏ ‏‏ ‏‏ خبر‏ ‏بود‏ ‏با‏ ‏کتاب‏ ‏رمان‏ ‏عشقی‏ ‏بالزاک‏ ‏.یاد‏ ‏کتاب‏ ‏جیبی‏ ‏اسزار‏ ‏مگو‏ ‏انداحت‏ ‏منو‏ ‏آحه‏ ‏منم‏ ‏۶۶‏ ‏سالمه‏ ‏‏ ‏مجردن‏ ‏





نام:  
پست الکترونیکی:  
نظر شما:  


پربیننده ترین مطالب



نظرسنجی