نسخه چاپی نسخه چاپی ۱۳۸۹ بيست و نهم مرداد :تاریخ انتشار 1012 :کدخبر
ارسال به دوستان ارسال به دوستان
سراب!
افسوس كه با 68 سال سن ، خام حرف های تحریك كننده زن جوان و هوس های پلیدم شدم و ...

لبخند مرموز و نگاه شیطانی اش دلم را ربود و سر پیری برای خودم معركه ای بزرگ درست كردم.
پیرمرد 68 ساله در دایره اجتماعی كلانتری آبكوه مشهد افزود: اولین باری كه او را دیدم برای خرید به مغازه ام آمد و می گفت از شوهرش جدا شده است و در شهر مشهد كس و كاری ندارد.این شیطان بزك كرده چند بار دیگر هم به مغازه ام آمد وبا حرف هایی كه می زد توانست مرا خام كند.
پیرمرد افزود: من كه بازنشسته یكی از ادارات هستم و چهار سال قبل همسرم را از دست داده ام، شیفته این زن 24 ساله شدم.
او پس از گذشت یك هفته باب گفتگو را باز كرد و پیشنهاد داد با هم محرم شویم. من هم كه عقلم را زیر پایم گذاشته بود م با خوشحالی پذیرفتم وگفتم : هر چه شما امر بفرمایید.
مهناز خیلی سخت گیری می كرد و می گفت: هر كه را طاووس باید، جور هندوستان كشد.
او انتظار داشت چون از شوهرش خیری ندیده، من برایش سنگ تمام بگذارم. افسوس كه خام حرف های تحریك كننده این زن جوان و هوس های پلیدم شدم و با عجله ای كه برای ازدواج داشتم دست به كارشدم تا مقدمات عروسی را فراهم كنم.
من همراه مهناز به بانك رفتیم و مبلغ 5 میلیون تومان پس اندازم را كه برای روز مبادا نگه داشته بودم، از حساب بانكی ام برداشت كردم و سپس به طلا فروشی رفتیم.
او دو میلیون تومان طلا خرید و ما آن روز برای ناهار به یك رستوران رفتیم. مهناز سپس با یكی از دوستانش هماهنگ كرد تا به خانه ام بیایند و ببینند چه وسایلی كم و كسر داریم. ساعت حدود دو و نیم بعداز ظهر بود كه او و دوستش آمدند و با بازدید منزل، گفتند همه وسایل خوب است و چیزی كم و كسر ندارید.
ما قرار گذاشتیم فردا به محضر برویم و به طور رسمی عقد كنیم، اما وقتی این دو زن جوان رفتند متوجه شدم كلاه بزرگی سرم رفته است چون آن ها با سوء استفاده از غفلت من ، مبلغ 3 میلیون تومان وجه نقد را نیز از داخل جیب های كت و شلوارم سرقت كرده بودند.
متاسفانه تنها آدرسی كه از مهناز دارم یك شماره تلفن اعتباری است كه در آخرین تماس تلفنی گفت : من شوهر دارم و اگر یك بار دیگر مزاحم بشوی به همسرم می گویم تا پوست از سرت بكند!
پیرمرد 68 ساله در پایان گفت: قبلا حكایتی را شنیده بودم كه فردی پس از سال ها عبادت، اسیر شیطان و هوای نفس شد و ایمانش را از دست داد اما فكر نمی كردم خودم به این بدبختی بیفتم.حالا نمی دانم اگر فرزندانم متوجه این اشتباهم شوند با چه رویی به آن ها بگویم پدرشان فریب خورده است و ... .

کلیدها










نام:  
پست الکترونیکی:  
نظر شما:  


پربیننده ترین مطالب



نظرسنجی