نسخه چاپی نسخه چاپی ۱۳۸۹ بيست و نهم مرداد :تاریخ انتشار 1011 :کدخبر
ارسال به دوستان ارسال به دوستان
کار از کار گذشته بود
همسرم وآن جوان غریبه سوار بر موتورسیکلت در یکی از خیابان های شلوغ شهر تصادف کردند وبه علت شدت صدمات وارده ،هر دو جان خود را از دست داده اند.

با چشم بسته به هم دلباختیم و با چشمانی گریان و دلی اندوهناک و پشیمان برای همیشه از هم جدا شدیم.
البته ما چند سالی است که اگر چه در یک خانه زندگی می کردیم اما از هم دور افتاده بودیم و سوسوی نگاهی که گاهی از سوی نفرت و بدبینی جریان می یافت با مرگ او کور شد.
4 سال قبل به طور اتفاقی با مرجان آشنا شدم و از همان نگاه اول احساس کردم خیلی دوستش دارم. ما مدتی با هم رابطه داشتیم و من به خواستگاری اش رفتم اما خانواده های مان با این ازدواج به شدت مخالفت کردند.
مرد جوان قطرات زلال اشک را از روی گونه هایش پاک کرد و با صدایی لرزان افزود: من و دختر مورد علاقه ام در مقابل صلاح و مصلحت خانواده، سر لج بازی و ناسازگاری گذاشتیم و حتی مرجان خانواده اش را تهدید کرد که اگر به خواسته اش تن ندهند دست به خودکشی خواهد زد.
به این ترتیب بود که او توانست پدر و مادرش را راضی کند و من نیز که فکر می کردم برنده بازی احساسات جوانی هستم با اشک و گریه از والدینم خواستم دوباره به خواستگاری بروند و ما با سماجت و پافشاری سر سفره عقد نشستیم و به خواسته دلمان رسیدیم.
اما گنجشگی که با رنگ و لعاب حرف های هیجانی به جای قناری به همدیگر قالب کرده بودیم خیلی زود رنگ باخت و در کمتر از دو سال آن چنان از هم سرد شده بودیم که حتی حوصله حرف زدن هم نداشتیم.
تازه می فهمیدیم واقعیت های زندگی چیز های دیگری هستند و چرا خانواده ها مان با این ازدواج مخالف بودند.
افسوس که کار از کار گذشته بود و راهی جز ساختن و سوختن در پیش رو نداشتیم.
مرد جوان در دایره اجتماعی کلانتری شهید نواب صفوی مشهد افزود: مرجان به زندگی مان دلبستگی نداشت و مدام سرکوفت می زد من هم که حس می کردم شخصیتم خرد شده است مرتکب اشتباه دیگری شده و با دختری جوان به طور پنهانی ارتباط برقرار کردم.
همسرم با اطلاع از این رابطه نامشروع تصمیم گرفت تلافی کند و او هم با جوانی رابطه برقرار کرد.
وقتی متوجه شدم مرجان با آن جوان غریبه سر و سری دارد صادقانه صدایش زدم و گفتم ما همان عاشق و معشوقی بودیم که برای یک لحظه دیدار گریه می کردیم حالا چرا کارمان به اینجا کشیده شده است؟
بیا قول مردانه بدهیم که از راه خطا و گناه برگردیم و به یکدیگر وفادار بمانیم. همسرم به ظاهر حرفم را تایید کرد و قرار شد مراقب رفتار و حرکات مان باشیم اما دو هفته بعد از این ماجرا با چشمان خودم دیدم با همان جوان سوار موتورسیکلت شده است و توی خیابان دور می زنند.
با این وضعیت کارمان به کلانتری کشیده شد و مرجان در همین اتاق تعهد داد که دیگر با جوان ناشناس و نامحرم هیچ ارتباطی نداشته باشد.
او که می ترسید بابدنامی طلاقش بدهم خودش را آرام و سر به راه نشان می داد و حتی این اواخر هر وقت از سر کار به خانه برمی گشتم با جمله ای عاشقانه به استقبالم می آمد.
خیالم راحت شده بود و تصمیم داشتم خودم را هم واقعاَ اصلاح کنم اما امروز سر کار بودم که ناگهان تلفنم زنگ خورد و از حادثه ای ناگوار و تلخ خبر دار شدم.
متاسفانه مرجان و آن جوان غریبه سوار بر موتورسیکلت در یکی از خیابان های شلوغ شهر تصادف کرده اند و به علت شدت صدمات وارده، هر دو جان خود را از دست داده اند.
در این لحظه بغض دلتنگی های مرد جوان شکست و او با هق هق گریه گفت: حکایت تلخ زندگی من و مرجان برای خیلی از جوان هایی که امروز صدف احساس و مروارید شخصیت خود را توی کوچه و خیابان گم می کنند و دل به یک مشت حرف هیجانی و قول و قرارهای بچه گانه می سپارند درس عبرتی است تا منطقی و عقلانی فکر کنند و با خانواده خود لج بازی نکنند.











نام:  
پست الکترونیکی:  
نظر شما:  


پربیننده ترین مطالب



نظرسنجی